X
تبلیغات
love

love

nazar yadetoon nare

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 19:51  توسط darya abouhamzeh  | 

nazar yadetoon nare

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 20:42  توسط darya abouhamzeh  | 

in matlaba in shera in......hamasho vase to goftam behtarinam dooset daram

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 20:41  توسط darya abouhamzeh  | 

Mahrad

Mahrad

Mahrad

Mahrad

Mahrad

Mahrad

Mahrad

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 20:39  توسط darya abouhamzeh  | 

BI TO MIMIRAM BARGARD VAGARNA KHOONAM MIOFTE GARDANET

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 20:37  توسط darya abouhamzeh  | 

MAHRAD TO VASE HAMISHE TOO GHALBAMI

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 20:36  توسط darya abouhamzeh  | 

چقدر سخته


چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی و وقتی دیدیش جز سلام نتونی بگی

 

چقدر سخته توی چشمای کسی که تمام عشقت را ازت دزدید و بجاش یه زخم همیشگی

روی قلبت گذاشت زل بزنی و به جای این که لبریز کینه و نفرت باشی حس کنی هنوز

 دوسش داری !

 

چقدر سخته وقتی پشتت بهش دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور باشی

 بخندی که نفهمه هنوزم دوسش داری!

 

چقدر سخته که فقط یکی رو داشته باشی و بعد بفهمی که کسی رو نداری

چقدر سخته خیره بشی به عکسش و با نگاه به چشمانش دوباره گریه امونت نده

چقدر سخته که عاشق کسی باشی که عاشق یکی دیگست


چقدر سخته که وقتی عاشق هستی او حتی دوستت هم نداشته باشه

خیلی سخته غرورت رو به خاطره یه نفر بشکنی بعد بفهمی که دوستت نداره

خیلی سخته که بغض داشته باشی واما نخواهی کسی بفهمه

چقدر سخته که تنها باشی یا تنها رها بشی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 20:12  توسط darya abouhamzeh  | 

از نهایت می گویم...

امروزمیخواهم ازنهایتها برایت بگویم


از نهایت دلتنگی


ازنهایت تنهایی


ازنهایت سکوت

و

ازنهایت دیوانگی

آغوشت را نه نمیخواهم

تنهاگوشت را میخواهم!

میخواهم سکوتم را بشنوی!

چراکه بهترین مترجم کسی است که سکوت را ترجمه میکند

چشمانت را میخواهم

میخواهم ببینی روزهای تنهاییم را که برایش اتظار میکشیدی

میبینی خارشدنم را؟

میبینی خردشدن غروری راکه اوازه اش گوش فلک را کرده بود؟

ببین

خوب ببین و لذت ببر

خوب تر ببین تا زخمهای کهنه ات التیام پیدا کند

ببین

خوب ببین . . .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 20:12  توسط darya abouhamzeh  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 20:10  توسط darya abouhamzeh  | 

خدایا بشکن این آیینه هارا...

خدایا بشکن این آیینه هارا

که من از دیدن آیینه سیرم

مرا روی خوشی از زندگی نیست

ولی از زنده ماندن ناگزیرم

از آن روزی که دانستم سخن چیست

همه گفتند:این دختر چه زشت است

کدامین مرد اورا میپسندد؟

دریغا!دختری بی سرنوشت است

چو در آیینه بینم روی خود را

درآید از درم غم با سپاهی

سیه روزی نصیبم کردی اما

نبخشیدی مرا چشم سیاهی

به هرجا پانهم از شومی بخت

نگاه دلنوازی سوی من نیست

ازین دل ها که بخشیدی به مردم

یکی در حلقه ی گیسوی من نیست

مرا دل هست اما دلبری نیست

تنم دادی ولی جانم ندادی

به من حال پریشان دادی اما

سر زلف پریشانم ندادی

به هرجا ماهرویان رخ نمودند

نبودم توشه ای جز شرمساری

خزیدم گوشه ای سردر گریبان

به درگاه تو نالیدم به زاری

چو رخ پوشم ز بزم خوب رویان

همه گویند او مردم گریز است

نمیدانند زین درد گران بار

فضای سینه ی من ناله خیز است

به هرجا هم گناهم حلقه بستند

نگینش دختری ناز آفرین بود

زشرم روی نا زیبا در آن جمع

سر من لحظه ها بر آستین بود

چو مادر بیندم در خلوت غم

ز راه مهربانی مینوازد

ولی چشم غم آلودش گواه است

که از اندوه دختر میگدازد

خدایا بشکن این آیینه هارا

که من از دیدن آیینه سیرم

مرا روی خوشی از زندگی نیست

ولی از زنده ماندن ناگزیرم

خداوندا!خطا گفتم ببخشای

تو بر من سینه ای بی کینه دادی

مرا همراه رویی ناخوشایند

دلی روشن تر از آیینه دادی

مرا صورت پرستان خوار دارند

ولی سیرت پرستان میستایند

میان سیرت و صورت خدایا!

دل زیبا به از رخسار زیباست

به پاس سیرت زیبا کریما

دلم بر زشتی صورت شکیباست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 20:10  توسط darya abouhamzeh  |